احساسش را بروز نمی داد
یکشنبه ۰۱ تير ۱۳۹۳
0 نظر
396 بازدید

روزی جوانی عاشق دختر پادشاه شد. اما احساسش را بروز نمی داد. زیرا می دانست پادشاه هرگز دخترش را به جوانی از طبقه متوسط جامعه نخواهد داد.
جوان دوستی داشت که به دربار رفت و آمد داشت و برای پادشاه کار می کرد. این موضوع را با دوستش در میان گذاشت. دوستش به او گفت که پادشاه اهل دل و معرفت است و اگر تو بتوانی خود را به او آنگونه بشناسانی، حتما دخترش را به تو خواهد داد.
جوان به میان اهل معرفت رفت و روزها در آنجا به کسب معرفت پرداخت تا آنکه آثار اخلاص در او نمایان شد و نام او در میان اهل معرفت شناخته شد. روزی پادشاه به میان اهل معرفت آمد و مجذوب فضایل جوان شد به نحوی که پیشنهاد ازدواج با دخترش را به او داد. جوان از پادشاه مدتی مهلت خواست تا فکر کند.
چند روز بعد جوان برای خداحافظی به سراغ دوستش آمد و گفت که می خواهد به سرزمینی دور برود. دوست که حیران مانده بود از جوان پرسید: حال که می توانی به مراد دلت برسی چرا قصد رفتن داری؟
جوان پاسخ داد: آن موقع که با بندگی دروغین قدم در راه معرفت گذاشتم، توانستم پادشاه را در خانه ام ببینم. حال چرا براستی و با تمام اخلاص بندگی نکنم و راه معرفت را طی نکنم تا به لقاء پادشاه جهان نرسم؟
نکته: گاهی رویدادهای زندگی، مسیر انسان را تغییر می دهد

 

برگرفته از: کتاب تو تویی؟!-جلد دوم /امیررضا آرمیون/نشر ذهن آویز

منبع: www.g5line.com

 

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر