از کاه کوه نسازید
یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۳
0 نظر
645 بازدید

زن و شوهری می خواستند به دیدار دوستی بروند که در چند کیلومتری خانه ی آنها زندگی می کرد. در راه به یاد آوردند، باید از پلی قدیمی بگذرند که ایمن به نظر نمی رسید. با یادآوری این موضوع زن دچار تشویش و نگرانی شد و از شوهرش پرسید: ”با آن پل چه کنیم؟ من نمی خواهم از روی آن بگذرم. قایقی هم در آنجا نیست که ما را به آن سوی رودخانه ببرد.” مرد گفت:”آه، من به فکر این پل نبودم. به راستی این پل برای عبور خطرناک است.فکرش را بکن، ممکن است وقتی ما از روی آن عبور می کنیم، فرو بریزد و ما در رودخانه غرق شویم.” زن ادامه داد: ”یا فکرش را بکن، تخته ی پوسیده ای قدم بگذاری و پایت بشکند. در آن صورت چه کسی از من و بچه ها مراقبت خواهد کرد؟” مرد با وحشت گفت: ”نمی دانم اگر پای من بشکند چه بر سر ما خواهد آمد؛ شاید از گرسنگی بمیریم.” این گفت و گو همچنان ادامه داشت. زن و شوهر، هر دو نگران بودند و انواع بالاها و حوادث ناگواری را که ممکن بود برای آنها پیش بیاید، تصور می کردند، تا سرانجام به پل رسیدند. اما در اوج نا باوری دیدند که پل جدیدی به جای پل قبلی ساخته شده است و به سلامت از آن عبور کردند!
نگذار موریانه ی نگرانی بنای زندگی ات را ویران کند.”دیل کارنگی”

 

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر