با هم مهربان تر باشیم
پنجشنبه ۰۲ مرداد ۱۳۹۳
0 نظر
599 بازدید

در داستان های قدیمی آورده اند که روزی خداوند فرشته ای از فرشتگان بارگاه خویش را به زمین فرستاد و به او فرمود: «به چند جا از این کره خاکی برو، یکی از بندگانم را بیاب و هر آنچه می خواهد مستجاب کن.» فرشته نخست بار بر قاره ای نو پا فرود آمد. مردی را دید که در خیابان قدم می زند. به او گفت: «ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم برای تو؟» مرد با خوشحالی گفت: «خانه ای بسیار زیبا، ماشینی بزرگ و مقدار زیادی پول که هر چه خرج کنم به پایان نرسد…» خواسته ی آن مرد مستجاب شد. فرشته این بار به قاره ای پر زرق و برق و پیشرفته تر رفت. چرخی زد و بر روی شهری از آن فرود آمد. زنی را پیدا کرد و آرزوی او را پرسید. زن گفت: «مردی می خواهم زیبا رو و لباسی که هیچ زنی تاکنون نپوشیده و البته عطری که هیچ انسانی تاکنون نبوییده باشد…» خواسته ی آن زن هم مستجاب شد. فرشته این بار به قاره ای کهن روان شد و از قضا در میانه یکی از کویرهای کشوری با قدمت فرهنگی زیاد فرود آمد. مردی را دید نشسته در کپر خود؛ تنها و بی کس، پرسید: «ای مرد، چه می خواهی از من؟» مرد گفت: «آرزویی ندارم. من به آنچه دارم راضی ام.» فرشته به حال او غصه خورد. ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید: «مرد، آرزویی بکن!» مرد گفت: «راضی ام و چیزی نمی خواهم. هر چه فکر می کنم چیز خاصی به ذهنم نمی رسد!» فرشته نا امیدانه پر گشود؛ اما در آخرین لحظات، مرد گفت: «برگرد، صبر کن!» فرشته خوشحال شد و گفت: «آرزویی به خاطرت آمد؟» گفت: «بله! کمی آن طرف تر، پیرمرد دیگری است که در کپر خود نشسته و یک بز هم دارد. برای من سخت است که او بز داشته باشد و من نداشته باشم. سر راهت آن بز را بکش!»

نتیجه:
آن مرد به جای آن که به دنبال مرهم گذاشتن بر درد هم وطن و همنوع خود باشد، به فکر تلافی کردن ناحقی ها ی روا شده بر خود بود و او را باکی نیست و شاید هم حتی لذتی باشد که مسبب بدبختی دیگری باشد!
تنها کسی که نه از دنیا خیر می برد و نه خیری به مردم می رساند، حسود است.( هگل)

 

منبع: www.g5line.com

منبع اصلی: من و ما! جلد یکم/ امیر رضا آرمیون/ انتشارات ذهن آویز

 

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر