بهترین هدیه هرگز تمام نمی شود
یکشنبه ۰۸ تير ۱۳۹۳
0 نظر
569 بازدید

پیرمردی قبل از مرگ، سه پسرش را صدا زد و به پسر بزرگ گفت:” من از دنیا می روم و تمام سکه هایم را برای تو می گذارم.” پسر بزرگ خوشحال شد. پیرمرد به پسر دوم خود گفت:” من از دنیا می روم و تمام زمین هایم را برای تو می گذارم.” پسر دوم خوشحال شد. پیرمرد به پسر کوچک خود نگاه کرد و چون چیزی برای بخشیدن به او نداشت، جمله ی حکیمانه ای به او گفت:” من از دنیا می روم و آینده را برای تو می گذارم.” دو پسر بزرگ تر یواشکی به بخت پسر کوچک خندیدند. مدتی گذشت. پسر بزرگ تمام سکه هایش را با ئلخرجی از دست داد. پسر دوم هم زمین هایش را فروخت و پولش را خرج کرد. حالا آن دو حتی برای لقمه ای نان محتاج دیگران بودند. روزی دو برادر به مزرعه ای رسیدند و برای گرفتن تکه ای نان به سراغ مزرعه دار رفتند. وقتی مزرعه دار در را باز کرد برادرانش را شناخت. دو برادر فقیر نیز برادر کوچک تر خود را شناختند. وقتی برادر کوچک تر از حال و روز برادرانش باخبر شد، به آنها دو بیل داد و گفت:” بهار نزدیک است. من شما را در آینده شریک می کنم.”

منبع: www.g5line.com

منبع اصلی:قصه های یک دقیقه ای/فریبا کلهر/نشر آموت


 

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر