نویسند: ناهید طباطبایی
خلاصه ای از داستان رمان:
شده بود یک انار یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه ی یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد می توانست صدای به هم خوردن دانه های خشکش را بشنود. بوی ماندگی را در بینی اش احساس می کرد. بوئی ترش و شیرین که برهوا می ماسید آن را سنگین می کرد و مانند لایه ای از عرق بر پوست او می نشست. .دلش می خواست از جایش برخیزد و بگریزد. اما فقط توانست یکی از انگشت های دست چپش را تکان بدهد و با همان حرکت احساس کرد که یکی از دانه های انار پر از آب شد.
دوباره سعی کرد واین بار پنجه پای راستش خنکای ملافه را به درون کشید. داشت سرشار می شد. انگار فکری یا خاطره ای خوش از ذهنش یا از دلش گذشته بود. بعد صدایی شنید. صدای یک آهنگ بود. آهنگی آشنا و قدیمی که با خود حسی از امنیت و گرما را به دنبال می آورد. آهنگ را با گوش هایش می شنید با زبانش می چشید با بینی اش می بوئید و با دستانش لمس می کرد. می توانست تک تک نت های آن را زیر دندان له کند و پاشیدن عصاره ی ترش و شیرین آن را بر مخاط گرم دهانش احساس کند. انگار کسی انار را از پشت خرت و پرت ها برداشت پنجره را باز کرد و آن را به باغ انداخت. حالا دیگر تمام دانه ها پرآب بودند. لای پلک هایش را باز کرد و زیر پولک های نور دوباره آن هارا بست. آهنگ آمدو مثل شالی نرم و لطیف دور شانه هایش پیچید. شال بوی یاس بنفش می داد. زیر لب آن را زمزمه کرد و جانش تازه شد. آهنگ را به یاد می آورد. آهنگی که نوازنده اش را دوست می داشت. کم کم صدا دورتر و دورتر شد. بیداری خود را براو تحمیل می کرد. دیگر انار نبود. دختری بود جوان که باید برمی خاست و روزی نو را آغاز می کرد. خندید. شاد بود. شاد از جوانی و شادتر از عاشق بودن...