دستان یاری بخش
پنجشنبه ۱۹ تير ۱۳۹۳
0 نظر
500 بازدید

روزی پسر بچه ای در ساحل ، مشغول بازی با ماسه ها بود. چند کامیون و بیل پلاستیکی قرمز رنگ همراه خود داشت. در حال درست کردن جاده و تونل با ماسه های نرم بود که ناگهان سنگ بزرگی را سد راه خود دید. پسر بچه هر چه تلاش کرد ، نتوانست سنگ بزرگ را از سر راه خود کنار بزند. هر چه تلاش می کرد ، سنگ فقط کمی تکان می خورد ، ولی دوباره به سرعت سر جای اول خود بازمی گشت. سر انجام از فرط نا امیدی به گریه افتاد. پدرش تمام مدت از پشت پنجره ی خانه شان تلاش های اورا نظاره میکرد.وقتی متوجه اشک های پسرش شدکنار او آمد.با لحنی مهربان ولی محکم گفت:”پسرم چرا از همه ی توانت برای کنار زدن سنگ استفاده نکردی؟”پسرک هق هق کنان و ناامید گفت:”پدر همه ی تلاشم را به کار بستم؛ولی موفق نشدم.”پدر با مهربانی گفت:نه پسرم،تو از همه ی امکانات موجود استفاده نکردی؛چون از من درخواست کمک نکردی.سپس خم شد و سنگ را از سر راه پسرش برداشت.آیا شما نیز به سنگ های بزرگ در راه زندگیتان برخورد کرده اید؟آیا به دلیل موفق نشدن دچار احساس خشم و ناامیدی شده اید؟امید خودرا از دست ندهید و دست از تلاش نکشید؛چون اگر خوب به اطراف خود بنگرید,درخواهید یافت که دستان یاری بخش خدا همیشه منتظر در خواست کمک شماست.در هیچ کجای زندگی خود را تنها ندانید.

منبع: www.g5line.com
منبع اصلی:قصه هایی برای از بین بردن غصه ها/مسعود لعلی/ انتشارات بهار سبز

 

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر