لبخند بزنیم
پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۳
0 نظر
493 بازدید

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت وطوفان و رعد و برق شدیدی گرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش به دنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه ی دخترش حرکت کرد. اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برق که در آسمان زده می شد، او می ایستاد، به آسمان نگاه می کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می شد! زمانی که مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند،شیشه را پایین کشید و از او پرسید: چه کار می کنی؟ چرا همین طور بین راه می ایستی؟ دخترک پاسخ داد: من سعی می کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند مرتب از من عکس می گیرد!
باشد که خداوند همواره حامی تان یاشد و هنگام رویارویی با طوفان های زندگی کنارتان باشد، در طوفان ها لبخند را فراموش نکنید.
شکسپیر می گوید: "افرادی که توانایی لبخند زدن و خندیدن دارند، موجوداتی برتر هستند."

 

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر