مرد بادکنکی
یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۳
0 نظر
514 بازدید

پدری پسر کوچک خود را به یک مغازه ی اسباب بازی فروشی برده بود. پسر در حین تماشای اسباب بازی ها از پدرش جدا می شود و به مجسمه ی مردی که از بادکنک درست شده بود، بر می خورد. پسر دقیقه ای به آن نگاه می کند، سپس دستش را با تمام قدرت به عقب می برد و مشت محکمی بر دهان آن می زند. مجسمه ی بادکنکی بر زمین می افتد و دوباره به حالت اولیه خود باز می گردد. پسر، مات و مبهوت، خودش را عقب می کشد و چند دقیقه ای به مجسمه نگاه می کند. دوباره با تمام توان مشت دیگری بر دهان آن می زند. مرد بادکنکی بار دیگر از عقب بر زمین می افتد و بار دیگر به حالت اولیه ی خود بر می گردد. در حین زدن ضربه ی سوم، چشم پدر به پسرش می افتد و از او می پرسد: ” وقتی مرد بادکنکی را با مشت به زمین می اندازی، می دانی چرا دوباره مثل اول رو در روی تو می ایستد؟” پسر چند دقیقه ای به فکر فرو می رود و سپس می گوید: ” نمی دانم، اما فکر می کنم یک چیزی از درون، او را وادار به ایستادن دوباره می کند.”

منبع: www.g5line.com

 

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر