هرگز با خودت قهر نکن
چهارشنبه ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
0 نظر
756 بازدید

به شيوانا خبر دادند که يکي از شاگردان قديمي‌اش در شهري دور از طريق معرفت دور شده و راه ولگردي را پيشه کرده است...

 

شيوانا چندين هفته سفر کرد تا به شهرآن شاگرد قديمي رسيد. بدون اين‌که استراحتي کند مستقيما سراغ او را گرفت و پس از ساعت‌ها جست‌وجو او را در يک محل عيش و عشرت مست و لايعقل يافت. مقابلش ايستاد. سري تکان داد و از او پرسيد:" تو اين‌جا چه مي‌کني دوست قديمي!"

 

شاگرد لبخند تلخي زد و شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت:" من لياقت درس‌هاي شما را نداشتم استاد! حق من خيلي بدتر از اين‌هاست! شما اين همه راه آمده‌ايد تا به من چه بگوييد!؟"

 

شيوانا تبسمي کرد و گفت:" من هنوز هم خودم را استاد تو مي‌دانم. آمده‌ام تا درس امروزت را بدهم و بروم!"

 

شاگرد مايوس و نااميد نگاهش را به چشمان شيوانا دوخت و پرسيد:" يعني اين همه راه را به خاطر من آمده‌ايد!؟"

 

شيوانا با اطمينان گفت:" البته! لياقت تو خيلي بيشتر از اين‌هاست! درس امروز اين است:" هرگز با خودت قهر نکن! هرگز نگذار ديگران وادارت کنند با خودت قهر کني! و هرگز اجازه نده ديگران وادارت سازند خودت، خودت را محکوم کني! به محض اين‌که با خودت قهر کني ديگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بي‌اعتنا مي‌شوي و هر نوع بي‌حرمتي به روح و جسم خودت را مي‌پذيري! هميشه با خودت آشتي باش و هميشه براي جبران خطاها به خودت فرصت بده! تکرار مي‌کنم ! خودت آخرين نفري باش که در اين دنيا با او قهر مي‌کني! درس امروز من همين است!"

 

شيوانا پيشاني شاگردش را بوسيد و بلافاصله بدون اين‌که استراحتي کند به سمت دهکده‌اش بازگشت. وقتي شيوانا به دهکده رسيد چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قديمي‌اش وارد مدرسه شده و سراغ او را مي‌گيرد. شيوانا به استقبال او رفت و او را ديد که سالم و سرحال در لباسي تميز و مرتب مقابلش ايستاده است.

 

شيوانا تبسمي کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت:"اکنون که با خودت آشتي کرده‌اي، ياد بگير که از خودت طرفداري کني! به هيچ کس اجازه نده تو را با يادآوري گذشته‌ات، وادار به سرافکندگي کند! هميشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن! هرگز نگذار ديگران وادارت سازند دفاع از خودت را فراموش کني و به تو توهين کنند. خودت اولين نفري باش که در اين دنيا از حيثيت خودت دفاع مي کند. درس امروز همين است!" او هم ديد!

 

شيوانا از راهي مي‌گذشت. خسته شد و به درختي تکيه داد. چند دقيقه بعد جواني سراسيمه به نزديک درخت رسيد و جسمي را که داخل پارچه‌اي پوشانده بود زير يک سنگ مخفي کرد. به محض اين‌که جوان کارش را تمام کرد نگاهش را به سمت درخت چرخاند و شيوانا را ديد که به او مي نگرد! جوان شرمزده سرش را پايين انداخت  و از شيوانا دور شد.

 

روز بعد عده‌اي از مردم دهکده آن جوان را طناب بسته نزد شيوانا آوردند و از او خواستند تا براي آن جوان مجازاتي مشخص کند.

شيوانا سري تکان داد و از جمعيت پرسيد:"جرم اين جوان چيست!؟"

يکي از جمع پاسخ داد: " اين جوان ديروز به درون معبد قديمي دهکده رفته و ظرف گران‌قيمتي را که آن‌جا بود ربوده و فرار کرده است!"

شيوانا پرسيد:" از کجا مي‌دانيد که کار اين جوان بوده است!؟"

 

همان شخص پاسخ داد:" دقيقا مطمئن نيستيم. اتفاقا وقتي ظرف به سرقت رفته کسي در معبد نبوده است. ما بر اساس حدس و گمان فکر مي‌کنيم کار او بوده است. البته او خودش مي‌گويد که از ظرف گران‌قيمت خبري ندارد و ما هم هرجايي که گمان مي‌کرديم را گشتيم ولي ظرف را نديديم!"

 

شيوانا با عصبانيت گفت:" شما بر اساس حدس و گمان شخص محترمي را متهم کرده‌ايد. زود اين جوان را رها کنيد و وقتي شواهدي محکم‌تر داشتيد سراغ من بياييد!"

 

جمعيت، جوان را رها کردند و پراکنده شدند. ساعتي بعد جوان در خلوت نزد شيوانا آمد و شرمزده و خجل سرش را پايين انداخت و آهسته گفت:" استاد ! شما خودتان ديديد که من ظرف را کجا پنهان کردم؟ پس چرا مرا لو نداديد!؟"

 

شيوانا آهي عميق کشيد و گفت : "به جز من چشمان خالق هستي هم نظاره‌گر اعمال تو بود. وقتي خالق کاينات آبروي تو را نگه داشت و اجازه نداد که کسي نظاره‌گر اعمال تو باشد، چرا من که چشمانم ازاوست پرده‌پوشي نکنم!؟ "

 

جوان خجل و سرافکنده از حضور شيوانا بيرون رفت. روز بعد دوباره جمعيت آن جوان را نزد شيوانا آوردند و گفتند:" ظرف گران‌قيمت شب گذشته به طرز عجيبي به معبد بازگردانده شده است و هيچ‌کس نديده که چه کسي اين کار را انجام داده است. براي همين ما به اين نتيجه رسيده‌ايم که اين جوان بي‌گناه بوده و ما بي‌جهت او را متهم کرده‌ايم. به همين خاطر نزد شما آمده‌ايم تا از او بخواهيد ما را ببخشد!"

 

شيوانا تبسمي کرد و گفت: " اين جوان حتما شما را مي‌بخشد برويد و به کار خود برسيد!"

وقتي جمعيت پراکنده شدند. شيوانا آهسته نزديک جوان رفت و گفت:"همان کسي که چشمان بقيه را کور کرد و آبرويت را حفظ نمود، اگر اراده کند مي‌تواند پرده‌ها را براندازد و اسرار پنهان تو را برملا سازد و در يک چشم به هم زدن تو را رسوا کند. قدر اين حامي بزرگ را بدان و هميشه سعي کن کاري کني که او خودش پوشاننده عيب‌هاي تو باشد!"

منبع: فرامرز کوثری - مجله موفقیت

 

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر