گردش روزگار
چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۳
0 نظر
669 بازدید

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند، « فلمینگ» نام داشت. یک روز در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک شنید. وسایلش را روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید. پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می زد و تلاش می کرد تا خودش را از باتلاق بیرون بکشد. فلمینگ او را از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد. روز بعد، کالسکه ای مجلل به منزل فلمینگ آمد. مرد اشراف زاده ای از کالسکه پیاده شد و خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فلمینگ نجاتش داده بود. اشراف زاده گفت: «شما زندگی پسرم را نجات دادی، می خواهم جبران کنم.» کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی توانم برای کاری که انجام داده ام پولی بگیرم.» در همین لحظه، پسر کشاورز وارد کلبه شد. اشراف زاده پرسید: «پسر شماست؟» کشاورز با افتخار جواب داد: « بله.» – با هم معامله ای می کنیم! اجازه بدهید او را همراه خود ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که شما به او افتخار خواهید کرد. پسر فلمینگ با هزینه ی آن اشراف زاده بزرگ شد و تحصیل کرد، تا اینکه روزی از دانشکده ی پزشکی «سنت ماری» در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان «سر الکساندر فلیمنگ» کاشف «پنی سیلین» مشهور شد. سال ها بعد، همان اشراف زاده به بیماری ذات الریه مبتلا شد.


- فکر می کنید چه چیزی نجاتش داد؟
بله! درست حدس زدید؛ همان پنی سیلین.
هیچ عملی بدون عکس العمل در صحنه ی هستی به وجود نمی آید؛ خواه خوب و خواه زشت. علامه جعفری

منبع اصلی:من، منم؟!/ امیر رضا آرمیون/ انتشارات ذهن آویز

منبع: www.g5line.com

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر